تبليغاتX
::طرحی نو::

::طرحی نو::

...رو به خورشید،در میان هیاهوی باد...این منم که می نویسم

لحظه ی بزرگی بود برای من :

اون لحظه که همه فکر کردند دیوانه شده ام!....

اون لحظه که تو یه دنیا پر از سوال خودم رو تنها دیدم...

اون لحظه که از دل تنگ و سر پر غصه ام گفتم و هیچ کس منو نفهمید....

لحظه ی بزرگی بود برای من :

زمانی که از خودم پرسیدم :

تو همون چیزی هستی که خدا  ازت می خواست؟؟؟؟؟؟

و جواب نگرفتم ....

 

....................................................................................................

تا به حال شده تو خیابون راه بری و به تک تک آدماش بگی که نمی خوای مثل اونا باشی؟؟؟؟

.........................................................................................................................................

امیدوارم برای همه این لحظه های طلایی پیش بیاد....

لحظه هایی برای تفکر

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت22:15توسط زهرا.آ | |



امید من این است که هرگز در فقر زندگی نکنی.همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم هر مبلغی می خواهی بنویس و بگیر اما همیشه وقتی دوفرانک خرج می کنی با خود بگو سومین فرانک مال من نیست.این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد.

جستجویی لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت

امشب شب نوئل است شب معجزه است و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را فراموش نکنی ، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردمتا آدم باشم.

تو نیز تلاش کن حقیقتا آدم باشی.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت12:17توسط زهرا.آ | |



الهی

اگرچه شب فراق تاریکست دل خوش دارم که صبح وصال نزدیکست

 

عاشق چو دل از وجود خود برگیرد

اندر دو جهان دو زلف دلبر گیرد

 

بالله که عجب نباشد ار دلبر او

او را به کمال لطف در برگیرد

خواجه عبدالله انصاری


یادمون باشه :

.::این شب ها شب های فراق نیستند بلکه صبح وصال اند::.

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت18:28توسط زهرا.آ | |



نمی دونم توی کدوم یکی از قایم موشک بازی های بچگی هام بود که من چشم گذاشتم و دیگه چشمامو باز نکردم...

من شروع به شمارش کردم ..با چشم های بسته...از کودکی ام تا آخر عمرم....

شاید به خاطر همینه که فرشته ی مهربون از قایم شدن خسته شد ورفت ...

شاید به خاطر همینه که از اون موقع تا به حال من هیچ کدویی رو قلقله زن ندیدم...

شاید به خاطر همین خونه ی مامان بزرگ دیگه مهمان ناخوانده نداره...

شاید به خاطر همینه که قالیچه ی پرنده یهو از زیر پام پرواز کرد و رفت...پرواز کرد...

بدون من...

و حالا پس از سال ها داد می زنم و می گم : بیام؟...

اما صدای آرام پاها و نفس زدن های آروم هیچ فرشته ای ، هیچ مادربزرگی،هیچ چوب سحرآمیز و

حیوونهای سخنگویی نمیاد....

 

 و من از خودم می پرسم : باید دوباره چشم بذارم؟؟؟

                                                             

 

 چشماتو هم بذار رفيق          

بيا تا بچگي کنيم

بيا که تو قصه هاي

کارتوني زندگي کنيم

بيا شنل قرمزي رو

بدزديم از پنجه ي گرگ

اخه تو کلبش هنوزم

منتظره مادربزرگ

بيا تا مثل گاليور

پا بذاريم تو لي لي پوت

نذار مسافر کوچولو

گم بشه توي برهوت

نذار رابين هودو، ته

کارتون ما اسير کنند

نذار پلنگ صورتي رو

با ماهي مرده سير کنند

دنياي کارتونا قشنگ

دنياي ما سياه و زشت

کاش کسي زندگيمونو

شبيه کارتون مي نوشت

بگو که تام ساير کجاست

بگو کجاست هاکلبري

مي خوام بازم سفر کنم

به قصه تام و جري

سندباد قصه اخرش

نگفت که مقصدش کجاست

هيشکي نفهميد گاليور

عاشق فلرتيشياست

تورنادو شيهه مي کشه

زورو هنوز رو ترکشه

مي خواد رو ديوار ستم

علامت زد بکشه

ببين که عمر غولهاي

کارتوني خيلي کم شده

بيا تولد بگيريم

پينوکيو ادم شده

دنياي کارتونا قشنگ

دنياي ما سياه و زشت

کاش کسي زندگيمونو

شبيه کارتون مي نوشت ...

..::: ترانه یکی از آهنگ های رضا یزدانی:::..
                        

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت13:5توسط زهرا.آ | |



:وقتی به دنیا می آییم همه مون مثل همیم

                                                              پاک وعاشق

پس او بنده ی خود را عاشق کند آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید:

تو عاشق مایی و ما معشوق تو...

...ما همه مون عاشق به دنیا می آییم

اما چرا

                                   همه مون عاشق از دنیا نمی ریم؟؟؟

.................................

حدیث از پیامبراکرم ص

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت13:9توسط زهرا.آ | |



این روزها حالم خوبه...

 

چون :

این روزها با تمام وجود خسته ام...

این روزها عاشق خستگی شده ام....

این روزها تلاش کردن را با تک تک سلول هایم حس می کنم....

این روزها کم تر وقت می کنم جلوی آیینه بایستم اما وقتی که جلوی آیینه هستم.... خودم را

می بینم!.... واز دیدن خودم خوشحال می شوم....

این روزها خودم را حس می کنم .... وقدم هایم را....

.

.

.

این روزها از " بودن " خودم راضیم!

 

.......................................................................................

خدایا!

روزهای من و ما را پر از " این روزها" کن!...

.......................................................................................

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت17:4توسط زهرا.آ | |



پدرم مرد اما بیف استراگنف نخورد...فیله مینیون نخورد....

پدرم مرد اما هرگز مشروب نخورد.لب به سیگار نزد....

هیچ وقت دسر غذایش کافه گلاسه و کرم کارامل نبود...دو دانه خرما بود...

پدرم مرد اما هرگز نایت کلاب ندید...شوی مایکل جکسون تماشا نکرد...تا باران ببارد پدرم چشمش به آسمان بود....

پدرم کراوات و پاپیون نمی زد..اودکلن مصرف نمی کرد اما همیشه یک شاخه نرگس وحشی توی سجاده اش بود که درسجده از بوی آن مست می شد...

پدرم هیچ وقت عاشق نشد...حتی عاشق مادرم هم نبود...اما او را خیلی دوست می داشت...وقتی مادرم به خانه عالیه خانم روضه می رفت ، پدرم مثل گنجشکی که جوجه اش را با گلوله زده باشند بال بال می زدو کلافه بود تا مادرم بگردد...

روزی به پدرم گفتم انگار مهتاب رو به روی من ایستاده اما او را نمی بینم .انگار هست . انگار نیست.گاهی انگار در کلیات من ریخته شده اما در جزئیات من نیست....

گاهی از حضور او در خودم گیج می شوم .آخ گاهی گویی او من ام، من اویم...

پدرم گفت : درست مثل خداوند....

بر گرفته از کتاب " چند روایت معتبر" نوشته ی " مصطفی مستور" داستان " در چشم هایت می میرم در دست هایت شنا می کنم....".

با تخلص

 

 

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت16:40توسط زهرا.آ | |



نمی دونم تا حالا " کیمیاگر" پائولو کوئلیو رو خوندی؟؟؟؟

سانتیاگو ، جوان چوپان قصه در برخورد با یک پیرمرد می رود برای یافتن آن گنج... برای یافتن

عشق...برای پیدا کردن حقیقت ان گنج....

من سانتیاگو ام...

تو سانتیا گو ای  و

همه ما به نوعی آن چوپان در ابتدای راه...

 

و آن پیرمرد یک اتفاق است... یک حادثه که در زندگی هر انسانی در هر لحظه ای پیدایش می شود....

( فقط باید سانتیاگو باشی و به حرفش اعتماد کنی....)

.

.

.....و من منتظر آن پیرمرد-آن اتفاق بزرگ- هستم

..........................................................................................................................

                                                                                                        ????  YOU TOO

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت13:43توسط زهرا.آ | |



:به کتاب تاریخم نگاه می کنم

 تاریخ مردم هر سرزمینی از یک دوره عصر طلایی آغاز می شود که در آن مردم به دور از جنگ "

و پیری و مرگ و بیماری و... زندگی می کردند.مثلا عصر طلایی ایران را دوره پادشاهی جمشید می

"...دانند

شما تا حالا رفتین به سرزمین شاد،

همون جایی که همه کس هر روز شاده و آزاد،

همه لطیفه می گن و آواز می خونن،

آوازهای شاد می خونن،

و همه چیز سرزنده س و پر نشاط؟

توی سرزمین شاد،هیچ کس نیست نا شاد،

صدای خنده و شادی فراوون از همه جا میاد.

 

 ...کتابم را می بندم و به اون عصر طلایی به زندگی آدم در بهشت و به سرزمین شاد فکر می کنم

:کتابم را باز می کنم

 عامل اصلی حفظ تاریخ کهنسالانی بودند که شرح جنگ ها و دلاوری ها را برای فرزندان تعریف می"

"...کردند

 ...و من حالا به تمام سختی های آدما فکر می کنم...و اینکه چقدر این سختی ها واسه آدما شیرینه از

....دوران باستان هم پشت سر گذاشتن سختی ها را نوعی داستان و افتخا ر می دانستند

....و خدا چقدر اون بنده هاشو که تو عصر طلایی نبودند بیشتر دوست داره

....چون اونا بودن که انسان رو ثابت کردند

...چون اونا بودن که تاریخ رو ساختند

من قبلآ رفته م به سرزمین شاد-

وای!چه کسل کننده بود!

.....................................................................

..::قدر سختی هامون رو بدونیم ::..

.....................................................................

شعر از : شل سیلور استاین

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت12:57توسط زهرا.آ | |



 " پرواز را به خاطر بسپار

          پرنده مردنی است...."

من می گویم : پرنده مردنی نیست.... چون : پروازش به خاطر سپرده شده است...

بیا پرنده باشیم....

    و پرواز کنیم....

       پروازی به یاد ماندنی....

تا هیچ گاه نمیریم و جاودان

                                    بمانیم....

.............................................................

 من پرواز می کنم پس هستم!!

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت21:8توسط زهرا.آ | |